خرید بک لینک

تاريخ : دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۶

زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبارفروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كميخواروبار به او بدهد. وي گفت كه شوهرش بيمار است و نميxadتواند كار كند، كودكانش هم بيxadغذا ماندهxadاند.فروشنده به او بيxadاعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نميxadدهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميxadشنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه ميxadخواهد، خريد او با من. فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم ميxadدهم! و رو به آن زن گفت:فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر ! زن لحظهxadاي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند که كفه ترازو پايين رفت. خواروبار فروش باورش نميxadشد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفهxadها با هم برابر شدند. در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است. روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود: اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن. فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست. زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد: فقط خداست كه ميxadداند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...

ارسال توسط صابری---سورانی

برچسب: نویسنده: رادین نوروزی تاريخ: دوشنبه 1 خرداد 1396 ساعت: 18:24

صفحه بندی