خرید بک لینک
انوشیروان را معلمی بود.

روزی معلم او را بدون تقصیری بیازرد.

انوشیروان کینه او را در دل گرفت تا به پادشاهی رسید. آن گاه از او پرسید: چرا بی سبب بر من ظلم کردی؟

معلم گفت: چون امید آن داشتم که بعد از پدر به پادشاهی برسی، خواستم که تو را طعم ظلم بچشانم تا در ایام سلطنت به ظلم اقدام نکنی!...

برچسب: داستان انوشیروان و پیرمرد,داستان انوشیروان و بزرگمهر,داستان انوشیروان و کفشگر,داستان انوشیروان و پیرزن,داستان انوشیروان و مرد کفشگر,داستان انوشیروان و کفاش,داستان انوشیروان و پیرمرد کشاورز, نویسنده: رادین نوروزی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 1:39

صفحه بندی