روزی معلم او را بدون تقصیری بیازرد.
انوشیروان کینه او را در دل گرفت تا به پادشاهی رسید. آن گاه از او پرسید: چرا بی سبب بر من ظلم کردی؟
معلم گفت: چون امید آن داشتم که بعد از پدر به پادشاهی برسی، خواستم که تو را طعم ظلم بچشانم تا در ایام سلطنت به ظلم اقدام نکنی!...
برچسب: داستان انوشیروان و پیرمرد,داستان انوشیروان و بزرگمهر,داستان انوشیروان و کفشگر,داستان انوشیروان و پیرزن,داستان انوشیروان و مرد کفشگر,داستان انوشیروان و کفاش,داستان انوشیروان و پیرمرد کشاورز,
نویسنده: رادین نوروزی